تصمیم بزرگ

زندگی مثل ریل قطار میمونه. شما تصمیم میگیرین اون قطار کدوم مسیر رو انتخاب کنه. هر چی از زمان انتخاب مسیر میگذره برگشتن و تغییر دادنش سخت تر میشه و گاهی وقتها حتی غیر ممکن. و مشکل اصلی زمانه چون عمر آدما اونقدر نیست بتونن همه‌ی راه‌ها رو برن و آخر با بهترینشون زندگی کنن. همه این حرفها میتونه مقدمه‌ای باشه واسه صحبت از تصمیمات بزرگم تو زندگیم. تصمیماتی که نقاط عطفی بودن و جهت زندگی من رو تغییر دادن و هیچ وقت نمیتونم بفهمم اگه اون یکی مسیر رو انتخاب میکردم چه اتفاقات دیگه‌ای ممکن بود برام بیافته.

شاید براتون جالب باشه سال اول دبیرستان میخواستم وکیل بشم و بیخیال درس ریاضی شدم و آخر سال چون نمره ریاضیم پایین بود حتی نمیتونستم برم ریاضی فیزیک، ولی یهو آخر سال تصمیم گرفتم که وکیل نشم و بخوام ریاضی بخونم و واسه همین رفتم تجربی تا با یه امتحان آمار ساده آخر همون سال تغییر رشته بدم و برای سال سوم برم ریاضی. توی رشته ریاضی میخواستم مهندس مکانیک بشم ولی برق قبول شدم. گفتم بیخیالش یه سال دیگه وقت هست میشه مکانیک قبول شد. سال بعد مکانیک قبول شدم و رفتم ثبت نام هم کردم ولی فاصله دانشگاه تا خونه زیاد بود و چون معافیتمم گرفته بودم گفتم بذار یک سال دیگه امتحان کنم! شاید باورتون نشه سال آخر تهران مکانیک قبول شدم ولی مکانیک دیگه رشته‌ای نبود که بخوام. شایدم مزه پول خوب بود و دلیلی نمیدیدم درس بخونم. تو همون سالها بود که فکر خروج از مملکت تو مغزم بود. مراحل مهاجرت طولانی شد و من تو همون سالهایی که دنبال مهاجرت بودم لیسانس فناوری اطلاعات گرفتم!

درسته که آدما تنها به دنیا میان، تنها زندگی میکنن، تنها میمیرن ولی زندگی تو و اطرافیانت همیشه روی همدیگه تاثیراتی داره. حاصل نزدیک ۳ دهه زندگی قراره مهاجرتی باشه که زندگی خودت و اطرافیانت رو به طور غیر منتظره‌ای تغییر میده. اطرافیانت میتونه هر کسی باشه از کسایی که سوالاتی در مورد مشکلات کامپیوترشون ازت میپرسیدن تا دوستان دور و نزدیک و صمیمی و همدم و یار و خانواده و…. و هر کدوم از این آدما یه برداشتی از تصمیم تو دارن. ولی مهمترین چیز اینه که تو چی فکر میکنی. بالاخره هر کی یه برداشتی از محیطی که میخواد بهش مهاجرت کنه داره ولی من فقط به این فکر میکردم که هیچ چیز اون طوری نیست که فکر میکنی و باید همه چیز رو تو اون جامعه تجربه کنی و بعدا شاید بتونی اونجا زندگی کنی پس همیشه یادت باشه که راه برگشتی هست. تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که پشیمون شدنم چقدر زمان میبره اگه میخواد خیلی طولانی باشه جبرانش تقریبا غیر ممکن میشه و اگه پشیمون نشم هم هیچ وقت نمیتونم بفهمم اگه میموندم چه زندگی دیگه‌ای در انتظارم بوده.

بعد از مهاجرت این سوال رو تو ذهن خیلی از مهاجرت کننده‌ها دیدم مخصوصا اونایی که حس میکنن دوستاشون توی ایران خیلی از خودشون توی اینجا موفق‌تر شدن. من که هیچ جوابی نمیتونم براش داشته باشم و نمیدونم در آینده چه زندگی‌ای در انتظارمه ولی من آدمی هستم تصمیمی که میگیرم دیگه دوست ندارم برگردم و عوضش کنم و هیچ وقت حسرت تصمیماتی که قبلا گرفتم رو نمیخورم. این چیزی بوده که من توی اون لحظه میخواستم و اگه الان چیز دیگه ای میخوام باید فکر کنم که چطوری میتونم بهش برسم نه اینکه حسرت گذشته‌ی غیر قابل تغییر رو بخورم.

پ.ن ۱: دوست داشتم این پست در مورد یک سال پس از مهاجرت باشه ولی دوست داشتم این چیزا رو هم بنویسم و به نظرم پست رو خیلی طولانی میکرد پس این رو جدا منتشرش میکنم.

پ.ن ۲: اگه از این پست خوشتون اومده به نظرم فیلم Mr. Nobody رو ببینین.

پاسخی بگذارید