رقص خورشید

این نوشته میتونه قسمت دوم پست قبلی باشه و بهتره قبل از خوندن این پست پست قبلی یعنی پاکسازی سرخپوستی رو بخونید.

اواخر بهار شده و هفته گذشته همون دوستی که سوشال ورک میخونه از من خواست که برای یکی دیگه از پروژه‌های دانشگاهش باهاش به مراسم رقص خورشید «سان دنس» برم. با توجه به تجربه قبلی ازش پرسیدم این چی هست؟ گفتش که یه رقصه که سرخپوستا انجام میدن. بازم خیلی اعتماد نکردم و یوتوب رو باز کردم دیدم یه آقایی داره اسکلت کله بایزن «گاومیش امریکایی» رو روی زمین میکشه و دور یه چادر میچرخه. چون توی شرکت بودم خیلی وقت نشد که از توی اون ویدیوی سیاه سفید قضیه رو کامل درک کنم و به نظرم چیز خاصی نیومد. گفتم باشه فقط برنامه رو به من بگو که چه ساعتی باید بریم و چه ساعتی میایم چون من یه مهمونی هم شبش باید برم، برنامه رو جوری ریختیم که ۴ صبح راه بیافتیم و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کنیم تا به اون منطقه برسیم و ساعت ۶ دیگه توی مراسم باشیم. که هیچی درست پیش نرفت و ما تقریبا حدود ساعت ۹ به اون منطقه رسیدیم.

مسیر خیلی ساده و مثل هر جای استان منیتوبا مسطح و مستقیم بود و تقریبا ۳ کیلومتر قبل از رسیدن به خروجی رقص خورشید یه کازینو وسط نا کجا آباد دیدیم که معلوم بود فقط جهت این ساخته شده که سرخپوست‌ها ازش لذت ببرن. «واژه سرخپوست به انگلیسی چندان خوشایند نیست و به جای اون از ترکیب ملیت اولی‌ها استفاده میکنن ولی من چون فارسی مینویسم به همون استفاده از واژه سرخپوست توی متن‌هام ادامه میدم». بر اساس شینده‌هام کانادا پول زیادی رو که از مالیات و راههای دیگه بدست آورده به صورت رایگان در اختیار این گروه از آدمها میذاره که دلایل تاریخی خودش رو داره و برای برگردوندنش به خود دولت از فروش مشروب و بلیط‌های بخت آزمایی و کازینو ها و مواد مخدر استفاده میکنه پس دیدن یه کازینو وسط هکتار هکتار باغ و مزرعه و کنار جاده‌ای توی اون منطقه چیز عجیبی نباید باشه. کم کم خروجی‌ای با نوشته ی رقص خورشید از دور نمایان شد و باید بقیه مسیر رو توی خاکی طی میکردیم. به طرف تابلو پیچیدم و وارد محلی مثل پارک جنگلی شدیم. با دیدن بیش از ۶۰-۷۰ ماشین و تریلر و RV و کانکس و … قوت قلبی گرفتم. تقریبا تمامی افرادی که توی اون منطقه میدیدم سفید پوست و سرخ پوست بودن و از هیچ جای دیگه کس دیگه ای رو ندیدم. در میانه اون محوطه تقریبا درختی وجود نداشت و سه چادر در اطراف دیده میشد که مشخص بود چادر مرکزی برای این مراسم تدارک دیده شده. به فاصله ۲۰۰ متر از این چادر ها یه سر پناه مثل یک ایستگاه اتوبوس درست کرده بودن و عده ای در اونجا در حال چای خوردن بودن و صحبت میکردن. یه جایی رو چمن ها واسه پارک ماشین انتخاب کردم. ماشین رو پارک کرده و پیاده شدیم و به سمت چادر مرکزی حرکت کردیم. تقریبا ۱۰ قدمی چادر بودیم که وایسادیم تا ببینیم دقیقا چه اتفاقاتی داره میافته. در کنار یکی از ملیت اولی ها وایساده بودیم و چند تا سوال ساده ازش کردیم و گفت شما باید قبل از ورود به چادر با دود سوختن درخت کاج وضو بگیرین و بعد وارد چادر بشین و اگه دفعه اولتون هست سمت چپ باییستید. دوستم سریع یه دامن دست و پا کرد و روی همون شلوار جین اش پوشید. دقیقا مثل دفعه قبل همه خانم‌ها باید دامن میپوشیدن. با دود درخت کاج یک وضوی الکی گرفتیم و از راهروی کوتاه جلوی چادر در حال ورود بودیم که دوست من به جای اینکه چپ رو انتخاب کنه از سمت راست وارد تونلی شد. من که جرات همچین کاری نداشتم به راهم ادامه دادم و همه اش تو مغزم مرور میکردم که مرد جلوی چادر گفت که کسانی که دفعه اولشونه سمت چپ برن! گوشه ای از چادر عده ای مرد وایساده بودن و خودشون رو برای مراسم آماده میکردن و به من گفتن میتونی کمک کنی؟ گفتم آره مشکلی نیست. یه پارچه بزرگ آوردن و یک زیر انداز روی زمین پهن کردن و به من گفتن این پارچه مثل پرده میمونه و وقتی مراسم شروع شد باید این پارچه رو بالا بگیری تا زنان نتونن  این صحنه‌ها رو ببینن. همچنان صدای آواز سرخپوستی بیش از ۴۰ نفر از داخل تونل اطراف چادر شنیده میشد که در حال تکان دادن چادر هم بودن. نمیدونستم دوستم در چه حاله و تنهایی توی اون وضعیت کم کم داشت بهم استرس وارد میکرد. چند نفر با کلی لوازم و جعبه ابزار پر از تیغ جراحی و … وارد شدن و اونها رو کنار پرده ای که من قرار بود بالا بکشم گذاشتن. یه نفر یه چیزی بهم گفت که نفهمیدم چی گفته چون فقط مغزم درگیر این بود که بدونم اینا برای چی هست؟ مگه قرار نبود فقط برقصن؟ به طرف لبخندی منیتوبایی زدم و چیزی نگفتم. «استان منیتوبا معروف به Friendly Manitoba هستش و اکثر افراد در خیابان اگه چشمشون به همدیگه بیافته لبخند میزنن». از ورودی چادر فردی عینکی وارد شد که همه احترام زیادی براش قائل بودن این فرد رو من بیرون چادر هم توی اون قسمت ایستگاه اتوبوس مانند در حال چایی خوردن دیده بودم. وارد شد با تک تک افراد دست داد و به من رسید یه حرکت خیلی سریع کرد که من بترسم و بعد خندید گفت نترس دست بده. بعد خندید و به سمت میکروفون آخر چادر رفت. از همه تشکر کرد که اومدن و گفت ممنونه از این همه شور و اشتیاقی که مردم دارن و همچین چیزی رو اصلا توقع نداشته. گفت دیروز این مراسم برای دخترها انجام شده و امروز نوبت به پسرها هستش. میکروفون رو به فرد بغلی داد که بیشتر شبیه به مجری برنامه‌ها بود. شروع کرد با کلی فریاد دعا خواندن و رو به من کرد گفت تو هم امروز برای تیغ زدن اینجایی؟ گفتم نه من اینجام کمی کمک کنم. دوباره شروع به دعا کرد و از کسانی که در تونل بودن خواهش کرد که به مرکز چادر بیان. دوست من با عده ای حدود ۲۰ زن سرخ پوست و ۳ زن سفید پوست وارد شد. در مقابل از تونل آقایان حدود ۲۰ مرد بیرون اومدن که حدود ۵ نفرشون سفید پوست بودن. مجری برنامه به طرف ۵ مرد سفید حدود ۲۵-۳۵ ساله نگاه کرد و گفت آماده‌اید؟ همه آمادگی خودشون رو اعلام کردن. مجری رو به من کرد و سه قوطی کبریت به من داد و گفت به هر مرد ۶ کبریت بده. آروم آروم یه نفس عمیق کشیدم و با کبریت ها به طرف آخرین فرد حرکت کردم. ۶ کبریت رو با کلی تلاش به نفر اول دادم و کلی کبریت هم زمین ریختم! سعی میکردم اعتماد به نفسم رو برگردونم و به نفر دوم که رسیدم بدون هیچ مشکلی کبریت‌ها رو بهش دادم و تا نفر آخر. به جای خودم برگشتم. از نفر آخر خواشته شد که روی زیر انداز روی شکمش بخوابه تا مراسم رو شروع کنن. مرد روز زمین خوابید و دو نفر با یه جعبه ابزار که بیشتر من فکر میکردم واسه ماهیگیری باشه وارد شدن. خیلی سریع جعبه رو باز کردن و از تو چند تا تیغ جراحی در آوردن. تو ذهنم داشتم میگفتم ای بابا اینم که همون حجامت خودمونه ترس نداره که. مجری برنامه گفت پرده رو بالا بکش من پرده رو بالا گرفتم و در همون حال ۳ تا بچه حدود ۹ تا ۱۲ ساله وارد چادر شدن و میخواستن مراسم رو ببینن. مجری از من خواست یک طرف پرده رو بگیرم و طرف دیگه رو به اون ۳ بچه بدم. من تا جایی که میشد مراسم رو نگاه نمیکردم و روم رو بیشتر طرف مجری نگه میداشتم. ولی زیر چشمی بدم نمیومدم ببینم چه اتفاقی داره میافته. ولی ۳ بچه فقط به پشت پرده نگاه میکردن تا ببینن کل مراسم چیه. کنجکاو شدم روم رو برگردوندم و دیدم طرف با تیغ جراحی داره یه سوراخی در نواحی استخوان کتف زیر پوست فردی که روی زمین خوابیده ایجاد میکنه جوری سوراخ رو ایجاد کرد که تیغ از طرفی رفته و از طرف دیگه بیرون اومد. در همون حال دست کرد توی جعبه ابزارش و یه چیزی مثل مداد در آورد و به زور اون رو از توی سوراخ ایجاد شده رد کرد! با طرف دیگه بدن اون فرد هم همین کار رو کرد. درد رو میشد تو چهره فردی که زمین خوابیده دید ولی به نظر خیلی از کاری که کرده بود خوشحال میاد. همین جا بود که من فکر کردم برنامه باید تموم شده باشه ولی مجری به درختی که در وسط چادر بود اشاره کرد و گفت طناب ها رو بیارید!!! از بالای شاخه درخت ۲ طناب آویزون بود و طرف دیگه اش به تنه درخت بریده شده ای گره خورده بود. چیزی که از اینجای داستان به بعد داشتم میدیدم رو نمیتونستم باور کنم. وسط امریکای شمالی؟ همچین مراسمی اینقدر خشن؟ برای چی؟ هدف چیه؟ چرا کسانی سفید پوستا به این کارا علاقه دارن؟ همه اش این سوالات رو تو ذهنم مرور میکردم که همزمان ۴-۵ نفر جلو اومدن تا طناب ها رو از بالای درخت رد کنن و به پشت کتف اون فردی که حالا خون از پشتش جاری بود وصل کنن. فرد ایستاده بود و طناب ها رو به اون قسمت های مداد مانند پشت طرف گره زدن. و اون ۴-۵ نفر به سمت تنه درخت بریده شده که طرف دیگه طناب‌ها بهش وصل بود رفتن و با قدرت تمام سعی کردن تا طرف رو بالا بکشن. از من هم خواستن که بهشون کمک کنم و منم چاره ی دیگه ای نداشتم بهشون کمک کردم تا فرد به اندازه ۲ و نیم متر بالاتر از سطح زمین قرار بگیره. پوست پشت طرف کاملا کش اومده بود و من هر لحظه احتمال میدادم که کل پوست پشت طرف کنده بشه. به نظر میومد که اون ۴-۵ نفر توانایی نگه داشتن تنه درخت و اون فرد رو دارن پس کم کم دستم رو رها کردم تا ببینم مرحله بعدی چیه. مجری دو باد بزنی که از پر درست شده بود رو به فرد معلق در هوا داد تا چیزهایی رو زیر لبش زمزمه کنه و با باز و بسته کردن دستهاش در زمانی که این بادبزن ها دستشه یه حالتی مثل پرواز پرنده داشته باشه. مجری در همین حال از رضایت و خودش و خدایان و بندگان و … از این کار میگفت. بعد از حدود ۵ دقیقه فرد رو پایین آوردن. دیگه در توان من نبود که بتونم مراسم نفر بعدی رو ببینم. گفتم من باید برم دستشویی. به بهانه دستشویی از چادر خارج شدم .

به سمت دستشویی در حرکت بودم که در میانه راه اون فردی که در ایستگاه اتوبوس چایی میخورد و توی چادر با یه حرکت سریع من رو ترسونده بود از دور نشون داد. منم به روی خودم نیاوردم و به راهم ادامه دادم. یه نفر بهم گفت با تو داره صحبت میکنه. گفتم من باید برم دستشویی بیام جوابش رو میدم. بعد از چند دقیقه بیرون اومدم و دیدم جلوی در دستشویی با یه پسر ۲۰ ساله سرخپوشت و یه مرد ۵۰ ساله سفید پوست وایساده. به من گفت برنامه ات چیه؟ گفتم هیچی دوستم داخل چادره منم باید برم داخل. گفت کار مهمتری داریم این همه آدم قراره ۱ هفته اینجا باشن و به حد کافی ما چوب برای آتیش نداریم با این ۲ تا برو و بهشون کمک کن. فرد سفید پوست درختها رو اره میکنه و تو و این پسر باید چوبها رو جمع کنید و پشت وانت بذارین. ساعت حدود ۱۱ بود و چون دوست نداشتم داخل چادر برگردم و بهونه دیگه ای هم نداشتم قبول کردم که باهاشون برم. سوار ماشین مرد سفید شدیم و ۵ دقیقه از چادر ها فاصله گرفتیم. مرد سفید دنبال درخت‌هایی میگشت که مریضی داشتن و نیمه خشک یا کاملا خشک شده بودن یا آفت بهشون حمله کرده بود. تو ذهنم تجربیات این مدت رو مرور میکردم که ممکنه اینجا ساس یا کنه داشته باشه. «ساس موجودیه که تا رخت خواب شما میاد و دیگه بیرون کردنش از خونه تقریبا غیر ممکنه و باید چندین بار سم پاشی کرد و تشک و تخت و همه چیز رو عوض کرد. کنه هم که ممکنه باعث بیماری لایم بشه و فلج انواع اعصاب صورت و … رو همراه داشته باشه.» توی همین افکار بودم و چوبهای شکسته شده ی روی زمین رو جمع میکردم که صدای اره برقی در فضا پیچید و مرد سفید با صدای بلند اعلام کرد که به زودی درختی میافته و همه مراقب باشین. پس از افتادن درخت ۳ نفری کمک کردیم و به سختی به وانت منتقلش کردیم. مرد سفید به سمت درخت دوم رفت و شروع به برید درخت بزرگتری کرد و در میانه کار زنجیر اره برقی پاره شد! با کلی فحش دادن و اعصاب خوردی به ماشین برگرشت و به ما گفت که باید بریم به چادر و دنبال و یه زنجیر پیدا کنیم. هر سه به محل چادر ها برگشتیم. مرد سفید گفت که زنجیری وجود نداره و باید بره به شهر تا زنجیر بخره و ما کنار چادرها منتظر بمونیم.

به سمت چادر مرکزی حرکت کردم دقیقا همونجایی که مراسم خیلی خشن آویزوون کردن اون فرد از درخت رو دیده بودم. ۳ مرد از ۵ مرد سفید پوست داخل چادر که روشون جراحی سر پایی شده بود رو دیدم پشت همشون ۲ تکه چوب مداد مانند بود و مشخص بود که قبلا از درخت آویزوون شده بودن. مثل اینکه خیلی به موقع رسیدم مرحله دوم مراسم در حال شکل گرفتن بود اسکلت جمجمه چند بایزن «گاومیش امریکایی» روی زمین بود. مجری جلو اومد و طنابی که به چند جمجمه متصل بود رو به قسمت مداد مانند پشت نفر اول وصل کرد. همین کار رو با جمجمه های دیگه با ۲ مرد دیگه کرد و آواز سرخپوستی و طبل و ساز سرخپوستی برپا شد و این افراد در جهت عقربه های ساعت رقص خودشون رو شروع کردن و به دور چادر مرکزی میچرخیدن در حالی که جمجمه های بایزن‌ها رو با پشتشون به سختی روی زمین میکشیدن. دیدن همچین صحنه‌هایی فقط باعث میشد که توی ذهنم بگم چرا باید به اعتقادات احترام گذاشت؟!

دوستم رو در لابلای جمعیت تماشاگر پیدا کردم و ازش خواستم که محل رو ترک کنیم. خیلی دوست نداشت بیاد و میخواست ببینه ادامه اش چی میشه که گفتم باید به شهر برگردیم و من باید آماده باشم که به مهمونی شب برم. به زور قبول کرد. تو مسیر فقط به مراسمی که دیدم فکر میکردم و کنه و ساس هایی که ممکنه با خودم آورده باشم. تا به خونه رسیدم سریع به وان حموم پریدم لباسام رو تو یه کیسه سیاه کردم که ببرم بشورم و بعد از چک کردن خودم ۲ کنه که تا نیمه تو بدنم نفوذ کرده بودن رو خیلی با احتیاط بیرون کشیدم!

پاسخی بگذارید

Close Menu
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: