پاکسازی سرخپوستی

اواخر تابستون امسال بود که یکی از دوستان پیشنهاد داد بریم به یه Sweat Lodge که غرور آریاییم اجازه نداد که بپرسم دقیقا چیه. گفت اینجا که میریم قراره یه تحقیقی برای دانشگاه انجام بده و چند تا سوال از این قبایل سرخپوستی بکنه و یه دوری هم میشه خارج شهر بزنیم و تفریحی کرده باشیم. حدود ۲ ساعتی رانندگی کردیم تا به یه منطقه دور افتاده با دو سه تا چادر سرخپوستی رسیدیم که چند ماشین جلوش پارک بود.

خیلی شیک ماشین رو پارک کردم و به خاطر بارون شدیدی که میومد زیپ بارونی رو تا خرخره بالا کشیدم تا خیس نشم و جاهای نسبتا سفت تر قدم میذاشتم تا تو گل فرو نرم. جلوتر که رفتیم یه پیرمرد سفید پوست رو دیدیم که بهمون سلام کرد و گفت بفرمایید داخل. وارد که شدیم حدود ۳۰-۴۰ سرخپوست در کنار هم داشتن یه غذایی میخوردن که فقط تو فیلمای سبک الیور توییست دیدین. در کنار همون میز یه خانم نسبتا مسن داشت پرهای یک غاز کانادایی رو میکند که صحنه چندان خوش آیندی به نظر نمیرسید. بچه‌هاشونم ریز و درشت دنبال همدیگه میکردن و به همدیگه توپ خیس و گلی رو پرتاب میکردن و خوشحال و خندان بودن. بدون اینکه با کسی صحبت کنم با لبخند همیشگی منیتوباییم رفتم یه گوشه نشستم. یه نفر سر میز نشسته بود که به نظر خودش خیلی آدم خوشمزه‌ای میومد یه چیزهایی میگفت که سر و تهش حتی لبخند منم بیشتر نمیکرد ولی باعث میشد مردم سر میز قهقهه بزنن. توی اتاق چشمم به یه خانم سفید پوست مسن هم افتاد که اونم با یه نفر گرم گرفته بود و دقیقا نمیشینیدم چی میگن.

دوستم با سر علامت بهم داد که فرد مورد نظر رو برای تحقیقش پیدا کرده و شروع کرد تک تک سوالاتش رو پرسیدن ۱۰ دقیقه‌ای فقط تماشا میکردم تا سوالات دوستم تموم شد و دیدم با یه دامن چلوی من وایساده و میگه تا این رو نپوشم نمیذارن جلوتر بریم. چون خیلی اوضاع زمین وخیم بود و گل داشت زندگیمون و برمیداشت گفت من میرم توی ماشین بپوشمش تا کثیف نشه. وقتی که برگشت گفت به سمت چادر دورتر حرکت کنیم تا به Sweat Lodge برسیم. وقتی به چادر بزرگ رسیدیم از مردی که کنار چادر بود پرسیدیم سوئت لاج کجاس؟ گفت همین چیزی که میبینیده و با انگشت اشاره یک چادر خیلی با ارتفاع کم و شبیه به تخم مرغ رو نشونمون داد. من که داشتم کم‌کم سرما رو حس میکردم با دیدن اون چادر و آتیش جلوش خوشجال شدم و سریع رفتم که به آدمای کنار آتیش برسم که دوستم گفت باید بریم تو این چادر! گفتم چرا؟ گفت این سوئت لاج هستش و باید بریم داخلش. همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد و مغزم توانایی تحلیل رو نداشت. دیدم یه نفر با بیل جلوم وایساده و میگه اگه میخوای بری داخل باید لباست رو در بیاری. دوستم گفت اگه نمیای من میرم. منم که مونده بودم چطوری جلوی ۲۰-۳۰ نفر داخل چادر نه بگم گفتم تو برو داخل تا من بیام. شروع کردم زیر بارون لباسام رو درآوردن. ازمون خواسته شد که با دودی که از سوختن برگ کاج نزدیک آتش خارج میشه یه کارهایی بکنیم که شبیه وضو گرفتنه و بعد وارد چادر بشیم.  وارد چادر تخم مرغی که شدم گرمای شدید و خوشایندی بهم خورد. داخل چادر حدود ده تا پونزده پسر در سمت چپ و ده تا پونزده دختر سمت راست چادر نشسته بودن. من و دوستم تنها خاورمیانه‌ای های چادر بودیم و میتونستم به سختی ۳-۴ تا سفید پوست رو ببینم و بقیه سرخپوست بودن. همه خیلی فشرده نشسته بودن و تنها جای خالی که مونده بود کنار گنده‌ترین فرد چادر بود که هم مسن بود هم هیکل درشتی داشت و فقط سرخپوستی صحبت میکرد. فهمیدم که باید برم و کنارش بشینم داشتم وارد میشدم که گفتن باید با زانو بیای داخل و خیلی ایستاده راه نری. منم تا جایی که میشد خودم رو پایین کشیدم ولی دوست نداشتم شلوارم رو گلی کنم پس زانوهام رو زمین نزدم. خیلی سریع کنار رییس بزرگ جا خوش کردم.

بزرگ قبیله داشت در مورد این صحبت میکرد که در چادر باید به سمت دیگه‌ای باشه ولی حالا مشکلی نیست ولی اون حتما باید رو به شمال بشیه و در حال حاضر درست نشسته. شروع کرد از مراحل کار برامون گفت و توضیح داد که این داستان ۴ مرحله اس و در مرحله اول ما مراسم رو شروع میکنیم در مرحله دوم از روح پدر بزرگ و مادربزرگ درخواست میکنیم به مراسم ما وارد بشن مرحله سوم اونها وارد میشن و مرحله چهارم با اونها خداحافظی میکنیم! این صحبت‌ها رو زن سرخپوستی برامون ترجمه میکرد. تو همین زمان من هم چادر رو برانداز میکردم و دیدم سنگ‌های خیلی داغی وسط چادره که باعث گرم شدنش میشه و آتشی در کار نیست.

با سابقه درخشان و تجربه بالایی که از مذهب داشتم سریع دوزاریم افتاد که کل داستان مراسم مذهبی هستش. در گوشه کنار چادر سازهای ضربی و سوت هم دیده میشد که هنوز دلایل وجودشون رو نمیدونستم تا پدر بزرگ گفت یکی از آهنگای مورد نظرش رو باید بخونن ولی چون مهمون داریم ورژن کوتاهش رو بخونن تا مردم از حال نرن. هنوز تو مغزم داشتم دو دو تا چهار تا میکردم که چرا باید از حال بریم؟ تا گفت نگهبان در چادر رو ببند. سریع فردی که بیرون چادر بیل دستش بود شروع کرد چادر رو بستن و چنان تاریک شد که هیچ کس دیده نمیشد و با صدای بلند شروع کردن آواز سرخپوستی خوندن و آب ریختن روی سنگ ها و باد زدن و استفاده از سازهای ضربی و سوت.

تنها شبیه سازی که تونستم تو تاریکی بهش برسم ترکیب هیئت و سونا خشک بود. حدود ده دقیقه نفس گیر رو با چشمای بسته گذروندم و تا میتونستم ارتفاعم رو کم کردم تا راحت تر نفس بکشم. دستور باز شدن در چادر داده شد و سریع گفتن که تکون نخورید تا بهتون بگیم ۳۰ ثانیه همه بی حرکت بودیم تا دستور آزاد بودن بهمون دادن و فهمیدیم رکعت اول تموم شده. رییس قبیله گفت که وقتی که تاریک میشه از خودتون هر صدایی دوست دارین در بیارین پدربزرگ دوست داره صدا بشنوه. و گفت وقتی پدربزرگ خوشحال میشه لابلای سنگ ها جرقه ها دیده میشن و شما هر وقت میشنوینش باید بگین «آهوی» به معنای YES. تو همین صحبتها بودیم که نگهبان سنگهای داغ جدید آورد برای دور بعدی. رییس گفت خودتون و خالی کنین پاک کنید و با پدربزرگ با هر زبونی دوست دارین صحبت کنین و در دور بعدی اگه دوست داشتین اعترافاتتون رو با بقیه به اشتراک بذارین. گفتن هر وقت که اوضاعتون وخیم شد بگین که در رو باز کنیم ما اینجا هستیم برای سلامتی و پاک شدن نه برای فشار آوردن به خودمون و وخیم کردن اوضاع زندگیمون. قبل از دور دوم شروع به آوردن آب معدنی کردن و همه از اون نوشیدیم و رییس قبیله یه آبمیوه خوشمزه برای خودش دست و پا کردن و هم آب خورد هم آبمیوه. سطل آب برای دور دوم وارد شد و مراسم با آهنگ دیگه ای ادامه پیداکرد و صدای زوزه گرگ و عربده و سوت و ریختن آب روی سنگ داغ و گرمای شدید ۱۰ دقیقه بعدی رو تشکیل داد. درب چادر که باز شد چند نفری سریع رفتن بیرون تا نفس بگیرن. رییس گفت پدربزرگ خیلی خوشحاله اگه همینطور پیش بریم میبینیمش کسی چیزی نداره به اشتراک بذاره؟ که یک سفید پوست گفت چرا من. وقتی داشت در مورد مادرش و مشکلات گذشته اش صحبت میکرد من داشتم داستان اون انگلیسی که تو هند جای پیشونی گاو باسنش رو ماچ کرد و همه قبیله ازش تبعیت کردن رو مرور میردم. رییس قابلمه ای در سطل آب کرد و گفت این آب شفاس همه باید ازش بخورید. در همون زمان داشتم به هپاتیت و بیماریهای دیگه که از راه دهان ممکنه منتقل بشه رو مرور میکردم تا نوبت خودم شد و یه قلوپ هورت کشیدم و تو دهنم نگه داشتم. سریع نفر بعدی بهم سیگار تعارف کرد و گفتم من سیگاری نیستم. کل چادر با چشمان گشاد من و نگاه کردن و دختر سفید پوست گفت حتی اگه نیستی نباید ردش کنی باید برداری و نکشی و بعدا به آتش هدیه کنیش. سریع سیگار رو برداشتم و وقتی همه با هم سیگار میکشیدن فهمیدم خیلی هم فرق نمیکرد میکشیدم یا نه چون عملا دارم سیگار دست دوم تنفس میکنم. دور سوم هم مثل دور دوم بود وقتی که تموم شد رییس تاییدیه رو از چندین نفر گرفت که آیا پدربزرگ یا حداقل سایه اش رو روی چادر دیدین یا خیر؟ که خیلی ها تایید کردن که دیده شده. و خودش یه سخنرانی ۱۰ دقیقه ای کرد و از خاطره اش در مورد پیچیدن تار عنکبوت دور حلقه ای چوبی و آویزوون کردنش جلوی در چادر گفت که باعث دور شدن بلا میشه. و برگهای کاج رو روی سنگ گذاشت و دودش مثل دود اسفند بلند شد و با همون دود وضویی نصفه و نیمه گرفت. دستور داد که میوه ها رو بیارن و چند تاش رو داخل سنگها انداخت و بقیه رو بین افراد تقسیم کرد و یک پر بزرگ برداشت و با اون خودش رو زد و چهار بار به سمت آتش با پر اشاره کرد و گفت همه این کار رو بکنید و ما ادامه دادیم. دور بعدی رو شروع کردیم و همه چیز مثل دورهای گذشته بود با این تفاوت که شعر متفاوتی برای بدرقه پدربزرگ خوانده میشد. وقتی که دور به پایان رسید درخواست آوردن انواع کشیدنی های مجاز و غیر مجاز رو کرد و ما هم مجبور به کشیدنش شدیم و ازش پرسیدم چرا این رو میکشیم؟ گفت به نزدیکی بیشتر به پدربزرگ کمک میکنه. بعد از همه خانمها خواست که چادر رو ترک کنن تا یه دور افتخاری برای آقایون بره که من سریع انصراف دادم و بیرون اومدم و لباسهام رو پوشیدم و به سرعت خودم رو به ماشین رسوندم و دوستم هم به سرعت دامن رو پس داد و به دنبالم منطقه رو ترک کردیم.

تو راه برگشت فقط به مذهب، احترام به عقاید، هیئت، مراسم مذهبی، خدا، روح و …. فکر میکردم تا به خونه رسیدم.

پاسخی بگذارید