پرواز PS752
EDITORS NOTE: Graphic content / An engine lies on the ground after a Ukrainian plane carrying 176 passengers crashed near Imam Khomeini airport in the Iranian capital Tehran early in the morning on January 8, 2020, killing everyone on board. - The Boeing 737 had left Tehran's international airport bound for Kiev, semi-official news agency ISNA said, adding that 10 ambulances were sent to the crash site. (Photo by - / AFP)

با بهاره ۲ سالی همکار بودم، قبل اینکه همکار بشیم خیلی اتفاقی تو یه آسانسور خودش و مهدی و دخترشون آنیسا رو دیده بودم. عموم توی همون آسانسور بهشون گفت تازه اومدین؟ گفتن آره. عموم گفت خوشحال باشین بهترین جای کانادا اومدین. گفتن واقعا؟ عموم گفت بعله! مدتی بعد یه جای دیگه دعوت بودیم و خیلی اتفاقی اونها هم بودن. بهاره گفت ما دربه‌در دنبال شما بودیم انرژی ای که اون روز بهمون دادین خیلی خوب بود. خیلی اتفاقی شد که با بهاره تو شرکتی که همین الانم کار میکنم همکار شدم. سخت تلاش میکرد که تو کانادا هم مهندس بشه. بعضی جمعه‌ها آنیسا رو میاورد شرکت که برامون گاهی نقاشی میکشید. بالاخره بهاره مدرکش رو مثل مهدی گرفت و به کاری که دوست داشت مشغول شد و از شرکت ما رفت. ارتباطمون قطع شد. هم خونه هامون دور بود، هم اونها خونواده بودن و منم یه پسر مجرد و سرگرمیا و اخلاقیات متفاوتی داشتیم.

با فرهاد نسبت فامیلی نسبتا دوری دارم، تهران ۲-۳ باری دیده بودمش و بعد اومد وینیپگ. خیلی بگو بخند و شاد و مردم دار. با هم کلی مهمونی و پیکنیک میرفتیم. بعد مدتی کوچ کرد تورنتو که توی کانادام دندون پزشک بشه. ارتباط ما هم این مدلی کم شد.

حدود ساعت ۱۰ شب به وقت وینیپگ بود که یه پیغام رو گوشیم اومد که پرواز بهاره امشبه؟ گفتم والا بهاره دوست توعه از من میپرسی؟ من چمیدونم! توییتر رو باز کردم دیدم پره از اخبار هواپیما! مغزم داشت سوت میکشید. از طرفی هم نمیدونستم پرواز بهاره چه روزیه. دیگه خوابم نمیبرد همه اش دنبال لیست مسافرا از این سایت به اون سایت بودم و خبرای هواپیما رو میخوندم. ساعت حدود ۱۲ شب یه لیست پرواز که با موبایل ازش عکس گرفته بودن در اومد که اسم‌ بهاره و‌ مهدی و آنیسا توش بود. یخ زدم و پاشدم فقط راه میرفتم به خودم میگفتم شاید سوار نشده باشن. ایرانه دیگه شاید تو ترافیک مونده باشن و هزار تا شاید دیگه. جرات اینکه به کسی زنگ بزنمم نداشتم سایت‌ها رو بالا پایین میکردم که لیست سوار شده ها رو شاید بشه پیدا کرد. یاد فیسبوک افتادم. صفحه مهدی رو باز کردم و توش پیام تسلیت دیدم. خیلی تلخ بود خیلی! با اینکه من بهشون نزدیک نبودم اشکم راه افتاد. اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم. صبح به همکارام چی بگم؟ من شاید تو ختم ۵ نفرم تو زندگیم گریه نکرده‌ام ولی این خبر خیلی برام تلخ بود تک‌تک لحظاتی که با این آدما گذروندم جلو چشمم بود و به هیچی نمیتونستم فکر‌کنم. اینقدر هم دیر وقت بود که نمیشد حتی به کسی زنگ بزنم. هنوز بهش فکر میکنم گریه‌ام میگیره. همینطوری تو خونه راه میرفتم و دلم واسه زندگی‌ای که ساختن و ازش هیچ لذتی نبردن میسوخت خیلی هم میسوخت. هنوز صورت آنیسا جلومه که میگفت میخواد بازیکن هاکی بشه و هنوز ویدیویی که تو مدرسه ساخته بود و از ایران به بقیه توضیح میداد گریه ام رو در میاره. داشتم قشنگ روانی میشدم. از یه طرف واسه کسایی که از دست رفتن از یه طرف مونده بودم برم شرکت چی بگم؟ برم واقعا چی بگم؟ چطوری بگم چرا بهاره دیگه بینمون نیست؟ یکی از همکارام که خواهرش دختر هم سن آنیسا داشت واسه برگشتشون روز شماری میکرد. به اون چی باید ‌میگفتم؟ ساعت دیگه ۲ شب شده بود. گفتم پسر برو لیست رو یه بار دیگه نگاه کن. به عقلم شک‌ کرده بودم. بارها و بارها لیست رو چک کردم و پیام‌های تسلیت مردم هم همینطور تو صفحه مهدی میومد. یهو به خودم گفتم یه بار دیگه لیست رو ببین نکنه کس دیگه ای رو بشناسی! رسیدم به اسم فرهاد! یه لحظه گفتم این همونه؟ خبر نداشتم که قراره بره ایران. توی لیست یه خانوم هم اسم همسرش هم پیدا کردم ولی هر چی فکر میکردم فامیلیش یادم نمیومد. فرهاد دو تا بچه کوچیک هم داشت اگه فرهاد بود که اسم اونها کجاس پس. دیگه رسما داشتم عقلم رو از دست میدادم پیج فرهاد تو فیسبوک رو باز کردم و پیامهای تسلیت بود سرازیر شده بود. فامیلی همسرش رو هم اونجا دیدم و فهمیدم که فرهاد تنها سوار هواپیما بوده. فرهاد مدرک دندون پزشکیش رو گرفته بود و برگشته بود ایران مطبش رو ببنده و زندگی رو اینجا شروع کنه خبر فوت فرهاد نابودم کرد با تک‌تک جوک‌ها و شوخیاش که یادم میومد اشک میریختم. چقدر با هم میخندیدیم. تا ۴ صبح طول کشید تا خودم و جمع و جور کردم. باید ۹ صبح سر کار میبودم، خوابم نمیبرد تو تاریکی ۷ صبح از خونه زدم بیرون رفتم سر کار و نشستم تو اتاقم. داشتم دو دوتا چهار تا میگردم که چطوری به یه زن ۶۵ ساله و یه دوست صمیمی بهاره خبر فوت بدم. ساعت ۸ دوستش کِرِن صاف اومد تو اتاق من. گفت از بهاره خبر داری؟ بهش گفتم بیا بشین روی صندلی. گفت صندلی؟ صندلی برای چی؟ زد زیر گریه. قشنگ لال شده بودم فقط یادمه بهش یه لیوان آب دادم بقیه همکارام اومدن ببینن چی شده و دلداریش دادن. واقعا در توان من نبود کاری کنم. رییسم اومد بهم گفت سامان حالت خوب نیست برو خونه. گفتم ببین من نمیتونم برم خونه دیوانه میشم برم خونه. کار نمیکنم ولی پشت میزنم میشینم. بچه که بودم دایی و زن دایی پسر دایی هم سنم و دختر دایی سه سال کوچکترم از کرج به تهران برمیگشتن توی ترافیک وایساده بودن که یه تریلی از پشت بهشون میزنه و هر چهار نفرشون از دنیا میرن همه این سالها بهم میگفتن خوب شد همه با هم رفتن. خانواده‌ی بهاره همه با هم رفتن. فرهاد ولی تنها رفت و همسر و بچه‌های معصومش بدون اون باید زندگی می‌کردن. هر دوش اینقدر تلخن که هیچوقت تحمل اینو دیگه ندارم کسی بهم بگه خوب شد همه با هم رفتن! پایان.

پاسخی بگذارید